شب نوشت

۲۸ دی ۱۳۹۱

شب نوشت

۲۸ دی ۱۳۹۱

امتحانا که تموم شدن دیگه حس درس خوندن رفت، یعنی حس همه چی رفت

نمیدونم شاید یه جورایی انگیزمو از دست دادم؛ تو این یه هفته هیچ کار خاصی ( یا حتی غیر خاصی ) انجام ندادم که بشه نوشت.

اینجوری بودن خودمو دوست ندارم …

همین حال وبلاگ نویس هم نیست حتی؛ ۲ ساعته که دارم وبلاگ های ملت رو زیر رو میکنم بلکه یه حسکی چیزی … اما دریغ

روز ها یا خوابم یا بد از خواب شب هام بد تر تر از خواب …

باس یه بیگ بنگی چیزی تو خودم صورت بدم تا از این حالت در بیام، دارم زجر میکشم واقعا

باس عوض شد تا عوضی نشد؛ حتی آب هم اگه یه جا بمونه میگنده… احساس میکنم دارم میگندم


از این مدل آدما نیستم که هر وقت یه تغییری رو بخوان ایجاد کنن حوالش میکنن به “شنبه ای که هیچ وقت نمیاد” ؛ معمولا خیلی زودتر از “شنبه ی نیا” خودمو جمع و جور میکنم؛ اما الآن نمیدونم چرا اینجوری شده.

مدل نوشتنم هم فرق کرده

زودی باس شروع کنم روال همیشگیمو از همین فردا که ۱ ساعت ازش گذشته ! اصلا همین مدل خوابیدنم :luche: چیه آخه؟ تا ۳ صبح بیدارم تا لِنگ ظهر خواب، آخه آدمی گفتن جغدی گفتن ، کرم شبتابی گفتن …

برنامه ریزی درسیم رو هم باس هرچه زودتر شروع کنم تا بیشتر از این عقب نیوفتادم.

فعلا مغزم بیشتر از این پاسخگو نیس

ببخش اگه سر تو رو هم درد آوردم البته اگه به ته نوشتم رسیدی …

فعلا