دلسردی

۱۹ آذر ۱۳۹۳

برای من اینجوریه که وقتی برای اولین بار، وارد یک فضای جدید می‌شم، یک نوع شوق یک نوع انگیزه و انرژی زیاد واسه کشف اون فضا دارم، حتی گاهی اوقات انقدر قوی هست این هیجانات که به آدمای اطرافم هم منتقل میشه و اونا رو هم به وجد میاره.

یکی از این فضاهای جدید اخیر برای من فضای کاری بود که این یک سال درگیرش بودم، دلشوره‌ی مثبتی که روز اول داخل تاکسی داشتم و فکرهایی که اون موقع درمورد آینده‌ام و تجربه تقریبا جدیدم، یک لحظه از ذهنم خارج نمی‌شد؛ از خاطرم نمی‌ره. حتی یادم هست از یکی از دوستام خواسته بودم برام در رابطه با اتفاقی که ممکن بود آینده منو تغییر بده، آرزوی موفقیت کنه.

اما متاسفانه طبق معمول کارها همونجور که پیشبینی می‌کنی پیش نمیره.

قطعا سختی‌هایی بود؛ کار تو یه شهر، زندگی تو یه شهر دیگه و دانشگاه رفتن توی شهر سوم مثلثی به طول ضلع ۶۰ کیلومتر درست کرده بود. علاوه بر این وعده‌های غذایی و ساعت‌های خوابی از حالت نرمال خارج شده بود کار رو سخت تر می‌کرد. حتی یه سری جاها بحث اولویت پیش میومد، که الآن با دوستام وقت بگذرونم یا به کارام برسم؟ به فولان مهمونی برم یا کار؟ سر کلاس فولان استاد برم یا پروژه رو به موقع تحویل بدم؟

اینجا اون اشتیاق باعث می‌شد اولویت اول من در اکثر مواقع انجام کاری باشه که در ازاش «قرار بود» پول دریافت کنم و برای انجام شدنش قول دادم. اما حالا که خارج از اون فضا به انتخاب اولویت‌هام و خروجی‌هایی که در نهایت انتخاب‌هام داد ، نگاه می‌کنم؛ می‌بینم که چقدر فرصت‌های دیگه، آدم‌های دیگه رو این لابه‌لا نادیده گرفتم و باعث شد چه چیزها و چه کسایی رو از دست بدم.

 

به مرور این اشتیاق کورکورانه هم مثل کف روی آب محو شد، وعده‌هایی که محقق نمی‌شدن، حرف‌هایی که حرف باقی می‌موندن و اعتمادهایی که ذره ذره از بین رفتن باعث شد که بالانس شرایط بهم بخوره و تحمل اون سختی ها (که البته تو هر کاری هست و توی این کار بخصوص اصلا عجیب نیست) غیرمعقول به نظر برسه.


از خیلیا که در گذشته تقریبا شرایط من رو داشتن و من دارم جا پای اونا میزارم شنیدم که توی این مرحله از زندگیم باید تا میتونم، تا انرژیش هست تجربه کسب کنم و دست به کارای مختلف بزنم تا مسیر اصلی خودم رو پیدا کنم ولی این تجربه به خصوص از اون دست تجربه‌هایی بود که انرژی زیادی ازم گرفت و اشتیاق زیادی رو در من از بین برد.

البته از قسمت‌های خوب این قضیه نباید چشم پوشی کرد، دو سه تا دوست خوب (که از دست دادنشون به هر دلیل حماقت بزرگیه) یه مقدار نمونه کار، و تجربه برخورد با بازار بزرگ تر و جدی تر هم نکات مثبت این جریان بود.

چیزی که بیشتر از همه منو آزار میده تغییراتی هست که شخصیت من برای هماهنگی با این وضعیت به خودش داد و حالا که دیگه از اون شرایط دور شدم (و ترکش‌هاش هم کم کم داره تموم میشه) من رو زودرنج‌تر، بی اعصاب‌تر، ساکت‌تر و تنهاتر از همیشه کرد.

قبول این تغییرات برام مشکل بود و حلشون هم قطعا از این سخت تر و وقت گیر تر.

و از دست دادن چیزایی که دیگه نمیشه برشون گردوند، یه حسرت همیشگی…

 

الا ای حال، اتفاقی بود که افتاد و شاید باید می‌افتاد تا اون علیرضای خام تو شرایط جدی‌تر بتونه تصمیمات بهتری بگیره و انتخاب‌های بهتری داشته باشه.

دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم تا کمتر اون وقت و انرژی و باقی چیزای از دست رفته به چشم بیاد.

 

خیلی طولانی شد، تو پست بعدی در مورد وضعیتم بعد از این اتفاقات و تصمیماتم برای آینده و تضمینی برای تکرار نشدن دوباره این اتفاقات می‌نویسم.

فعلن


برای بحث در مورد این نوشته به صفحه فیسبوک آن مراجعه کنید.