کز سر درافتادت کلاه

۳۱ شهریور ۱۳۹۴
کز سر درافتادت کلاه

چقدر سخت شده همه چی…

شاید سختیاش الآن بیشتر حس میشه، شاید هم قبلا سرسخت‌تر بودم، مورد دوم قریب به یقینه!

چند روز پیش خیلی اتفاقی وسط حرفاش گفت فرق کردی، یه “جوری شدی …” با لغت “مهربون” جواب سوال ِ “چه جوری شدم مگه؟”ی من رو داد ولی خب قطعا “مهربون” یا “مهربون تر” نشدم، به هر حال آدم از وضع خودش بیشتر خبر داره تا دیگران، بقیه -حالا هرچقدر نزدیک، هرچقدر بی‌پروا- یه مقداری سعی میکنن راستش رو نگن، درستش اینه که سرسخت تر بودم و الآن نیستم.

به همین سادگی …


از لحاظ آماری آخرای شهریوره، تابستون به تِر تِر افتاده؛ تابستونی که قرار بود کار باشه -که الحق ولانصاف کار بود- داره تموم میشه، فردا آخرین روز قرارداد شرکت هست [*] و برای ادامه کار هنوز هیچ تصمیمی نگرفتم.

با اینکه اول تابستون برنامه اصلی خودم برای گذران زندگی، کار کردن فول تایم تو شرکت بود و قید تفریح و چیزای دیگه یه تابستون خوب رو زدم الآن بعد از ۷۵ روز کار متوالی احساس خستگی میکنم، شاید هنوز آماده نبودم به این فشردگی و با این شرایط کار کنم.

چند روز دیگه برای چندمین بار دانشگاه هم شروع میشه، خیلی بی معنی، خیلی بی خاصیت! کلماتی برای توصیف حسم نسبت به دانشگاه وجود نداره، کجا رفته اون همه میل و اشتیاق؟ و کجا خرج شد؟ خدا داند خدا.


هرکسی باید یه مدل ِ کنار اومدن با اتفاقات تلخی که براش اتفاق افتاده، داشته باشه؛ یه فکری که باهاش خودش رو دلداری بده، یه کاری که انجام بده، یا دیگه انجام نده  [ همینجوری که می‎‌نویسم توضیح دادن برام داره سخت تر و طولانی تر میشه، جمله ها رو مینوسیم و سریع پاک میکنم ] یکی از این مدلِ های کنار اومدن ها، اینه که سعی کنی تجربه کسب کنی، به آینده فکر کنی و جلوی اتفاقات تلخ مشابه رو بگیری.

مقصر اصلی اتفاق تلخی که تو این تابستون برام پیش اومد قطعا خودم بودم؛ ولی دیگه نباید بیش از این برای گذشته انرژی گذاشت به اون روزهای جهنمی که خودم هم میلیون ها سال نوری از خودم دور بودم، چه برسه به بقیه؛

ولی خب شاید دیگه هیچوقت علیرضای قبل نشم، علیرضا قبل اگه بدون اشکال بود این اتفاق نمیفتاد، اصلا کی دلش برای علیرضای قبل تنگ میشه؟ بره پیش علیرضاهای قبل تر از خودش، همونجا دفن شه؛

علیرضای جدید سعی میکنه این تجربه تلخ رو فراموش کنه، کمتر حرف بزنه و بیشتر فکر کنه، عصبانیت و هیجانش رو کنترل کنه و با هر شخص جدید تو زندگیش مثل یه دوست رفتار نکنه.

 

بعد از این همه مدت ، از خودم نوشتن سخت تر شده ادامه همین نوشتن های کم هم سخت تر تر، احساس میکنم لحن و کلماتم رو فراموش کردم، امیدوارم بیشتر بنویسم شاید لحن و کلمات جدید پیدا کردم، اینم اضافه شود به علیرضای جدید لطفا.

 

 


پ.ن:

چقدر نامهربون شدم با این وبلاگم، با نوشتنم (که بالحق دور افتاده ترین لذت زندگیمه) که برای نوشتن این مطلب، وردپرس ازم نام کاربری خواست و من یادم نبود؛ ای دریغ !

 

[*]: یه هفته اضافه خدمت بهم تعلق گرفته برای جبران اون چند روزی که روی تخت افتاده بودم و داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم، بچرخ بچرخ بچرخ بچرخ بگیریم برده داری رو جشن!